تبليغاتX
ღღ:.♥ چشم به راه ♥.:ღღ


























ღღ:.♥ چشم به راه ♥.:ღღ

آهسته گام برمی دارم و می روم از این شهر خیالی و تو در سطر سطر این نوشته ها تا همیشه می مانی




خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده،


تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری ......




نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط *ALMA & ALFA*| |

 

 

یادمان باشدبه دل کوزه آب،که بدان سنگ شکست،بستی از روی محبت بزنیم!

تا اگر آب درآن سینه پاکش ریزند،آبرویش نرود!

یادمان باشد فردا حتما نازگل رابکشیم،

حق به شب بو بدهیم ونخندیم دیگربه ترکهای دل هرگلدان!

وبه انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است!

زندگی بایدکرد

و بدانم که شبی خواهم رفت وشبی هست که نباشد پس از آن فردایی!!...

.

.

.

گاهی یک نگاه صدای قشنگی دارد..!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط *ALMA & ALFA*| |

 

 

دل سوختن؟

 رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ...

کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد...

کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است،

 کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟

مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم،

 آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

 

تقدیم  به کسی که هیچ وقت نخواست باور کنه دوستش دارم.........


 

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط *ALMA & ALFA*| |

 

 

11993306282261225578.jpg

 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام...

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد... 

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط *ALMA & ALFA*| |

 

                                                              

                                  

 

اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه

با قطره چکان جعل می کردم

خاطرم آمد

شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روزها

عشق با گریستن اثبات می شود...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط *ALMA & ALFA*| |